سلام به همه شما همراهان همیشگی این وبلاگ
دوست عزیزی به نام احسان مطلبی رو برای من فرستادن که مربوط میشه به قسمتی از یادداشتهای روزانه آقای حاتمی کیا در دوران فیلم برداری به رنگ ارغوان.....
مشکل فیلم حالا حل شده...مسلما" خوندن این یادداشت ها خالی از لطف نیست....

28 دی 1382: كلید فیلم زیر مه و باران و برف زده شد. الحمدالله ربالعالمین خوب آغاز شد. امید كه به همین پاكی ادامه یابد. شب برف میبارد و ما مثل كشاورزان خوشحالیم. تلفن مستقیم قطع شده و من رابطهام با تهران قطع شده، حالم خوش است. نارسایی كم نیست، ولی گرم هستیم و پرشور.
29 دی: صبح 6 برخاستیم و 5/11 شب بیهوش افتادیم. به هر زوری بود بالاخره پلان - سكانس درگیری بهزاد - محسن را گرفتیم. سكانس بینهایت سختی بود، آن هم به خاطر دوربین روی دست. دلم برای حسن كریمی فیلمبردار میسوزد. دوربین 537 واقعا سنگین است. برف دیروز كجا و آفتاب امروز كجا؟ همه چیز آبكی شده. خدا كند فیلم به این بلا دچار نشود.
30 دی: 6 برپا و 11 برخواب. كمی كسر خواب دارم. اوضاع خوب است. به حمید توصیه كردم بیشتر توی لاك نقشاش باشد. در نتیجه امروز خیلی عصبی بود و حتی سر پانتهآ داد كشید. من خوشحالم بچهها خوبند. یك ترانه شنیدم. جدیدترینش عالی بود. گریهام گرفت. چه قدر زیباست. شب خواب سروش را دیدم. جوانتر بود. آمده بود امتحان در دانشگاه آزاد بدهد. من هم آمدم. خاتمی رئیسجمهور هم آمد. چیز عجیبی بود. همه میخواستند امتحان بدهند.
2 بهمن: برپا 6 صبح و خواب 5/12. كمی گیج هستم. چشم ارغوان به لنز حساس شده. خدا كند مشكل جدی نشود. كارها خوب پیش میرود. برنامهریزی آینده را انجام دادیم.
3 بهمن: ارغوان بهتر شده، خیلی. حمید دیالوگها را دقیق حفظ نمیكند. من دلیلش را میدانم. میخواهد طراوت لحظه ضبط حفظ بشود. ولی ما را به دردسر میاندازد. كسر خواب چند شب كمی خوابآلودم كرده.
4 بهمن: سكانس سخت ارغوان و بهزاد در كنار درخت مقدس فیلمبرداری شد. ارغوان خوشبختانه خودش را كشید. خیلی خستهام. یك روز وقت برگشت خوشیم و یك روز ناخوش. امروز ناخوشیم. دلیلش را هم نمیدانم.
5 بهمن: شب عكسهای صحنه و پشت صحنه گلاره را دیدم. به نظرم پلانهای متفاوت كم نگرفتهایم.
6 بهمن: چشمهایم میسوزد. بدنم درد میكند، ولی باید كار را پیش برد.
7 بهمن: از صبح تمرین سكانس دانشجوها توی كلاس آزاد جنگل انجام شد. برگشتیم و من سكانس 47 همین كلاس را گرفتم. دیدن راشهای ویدئویی شده با فیلمبرداری مرتب برقرار است. برف شیرین میبارد و ما باید برنامهریزیهای جدیدی انجام دهیم.
8 بهمن: صبح بچهها دیر حاضر شدند. گرد و خاك راهانداختیم. حبیب با یك فنجان كاپوچینوی گرم به اتاقم آمد. حبیب را دوست دارم، ولی كار بعضی وقتها خودش را تحمیل میكند.
10 بهمن: صبح ناامید سر صحنه رفتیم ولی با همت بچهها توانستیم برفروبی كنیم. فقط ماند یك مشكل و آن نیامدن دانشجویان بود كه عملا بخش مهمی از كار معلق ماند و تا خودمان را جمع كنیم، كار از كار گذشته بود و سكانس ناقص ماند.
11 بهمن: به نظرم كمی كار شل شده و اگر اعتنا نكنیم كنترل از دستمان خارج میشود.
13 بهمن: امروز كار خوابید. صحنه، كار را عقب انداخت. محسن شاهابراهیمی نمیگذاشت اتاق درحال آماده شدن ارغوان را ببینم. آنها تا صبح فردا كار كردند و من فقط از نفوذیهایم خبر میگرفتم كه كار پیش میرود. وقتی صبح اتاق را دیدم فقط یك چیز میتوانستم بگویم: محسن بهترین است. خانم توكلی آمد. كمی از لهجه نقشش میترسم.
14 بهمن: خیلی خستهام. كسر خواب دارم. دوبار توی صحنه خوابم گرفت. دیگر جای تمرین شبانه نداشتم و بعد از نماز مغرب خوابیدم.
17 بهمن: شب كاری بود و بالطبع تا ظهر خوابیدم و بعدازظهر تمرین سكانس شلوغ ساز زدن توی قهوهخانه بود. میدانم كه كار سختی است. فردین خلعتبری از تهران آمده تا سر اجرای آن باشد. صبح دانشجوها از تولید گله داشتند. كار داشت بیخ پیدا میكرد. مجبور شدم دخالت كنم.
18 بهمن: امروز از آن روزهایی است كه حالم خیلی بد بود. هوا بارانی است و من حال بیكسی دارم. بهم جفا شده. میخواستیم تمرین كنیم و كردیم. ولی حالم خوش نبود. نگرانم. دلم میخواست تهران بودم. دلم میخواست سركار نبودم. چهقدر این موسیقی آوایی تسكینم میدهد. مشكل از كیست؟ من؟ دستیارهایم؟ فشار كار؟ نمیدانم. نای نوشتن ندارم. فكر میكنم وقتش شده كه با فاطمه حرف بزنم. دل شكستهام. همین! حالم منقلب است. پشت پلكهایم داغ شده.
19 بهمن: حالم خوش است. دیروز كجا و امروز كجا. چند روز است با اسماعیل و یوسف و نیره و فاطمه تماس ندارم. كمبودشان اذیتم میكند.
24 بهمن: قرار شد محوطه میدانگاهی را فیلمبرداری كنیم. حالم گرفته بود كه دیدم سادهترین پلانهایی كه باید محیط آبادی را معرفی كند، این قدر سهل از بغلش میگذریم. یكهو توی خودم ریختم و سكوت كردم. صدا، دوربین، حركت را از خودم محروم كردم و گروه كارگردانی مجبور به ادامه شد. فاطمه و یوسف آمدند.
اسماعیل سرمای شدید خورده و نتوانسته بیاید و نیره هم رفته بود تبریز سر دانشگاه. این دو رایحه، حالم را عوض كرد.
27 بهمن: همه كار میكنند، ولی من فكر میكنم كار پیش نمیرود. حبیب میگوید روال برنامهریزی و صحنههایی كه شوت كردیم نشان میدهد كه خوب پیش رفتیم. الحمدالله.
28 بهمن: تعداد كاستها به 80 رسید و من هنوز نمیدانم فیلم با چند كاست دیگر جمع میشود. سرصحنه خوابم میگیرد. میانگین خوابم به پنج ساعت رسیده. خدایا كمكم كن.
30 بهمن: صبح سرماخوردگی، تن دردی. ساعت 8 سرصحنه و تمرین چند باره. بدن درد امانم را بریده. یك ساعت خوابیدم. پر از كابوس و از خواب پریدن.
1 اسفند: تب و سرما حمید را از پا انداخت و امروز ازش محروم شدیم. تنها بازیگرمان لپتاپ بود كه بازیگردانیاش با گلاره بود كه بهش مسلط است. به نظر ساده میآمد ولی دمار از روزگارمان درآورد. از ساعت 1 تا 9 شب. واقعا وحشتناك است. فقط صفحه LCD و تعداد قُبُل منقل روی كلید و صفحه. دلم لك زده برای یك پلان از صورت آدمیزاد.
2 اسفند: وسوسه تعطیل شدن یا نشدن روزهای عاشورا و تاسوعا به جان همه افتاده. من كه كار نمیكنم. بقیه گروهها خودشان میدانند.
4 اسفند: حبیب سرما خورده و كز كرده. دلم برای غربت هردومان گرفته. توحال خودش بود كه ماچش كردم.
5 اسفند: محرم رسید. دلم میخواهد حال محرمی داشته باشم. خدایا نصیبم كن. مصرف نگاتیو به مرز 100 رسیده است. نگرانم. دلم نمیخواهد بالا برود، ولی بین شتاب و كندی یكی را باید انتخاب كرد.
8 اسفند: خستهام ولی خوشم. سكانس سنگینی مثل مرشد و بهزاد را گرفتیم. باور نمیكردم آقای بابك با این دقت كار كند. همه عالیاند. من و كریمی سر فیلمبرداری سختگیر شدیم. نه من فشار میآورم و نه او خستگی نشان میدهد. من از قابهای فیلم راضیام. این فیلم اگر هیچی نداشته باشد رنگ و نور خوبی دارد.
9 اسفند: عشق رفتن. دیگر خداحافظیها شروع شده. حمید این حالش را زود نشان میدهد. سعی میكنم نرم باشم و مهربان. خدایا این فیلم خاطره بدی برای بچهها نشود.
13 اسفند: نگرانم از فینال فیلم. شب با كابوس خوابیدم. خواب دیدم كه فیلمم مزخرف شده. پلانهای گل و گشادش گیجم كرده بود. من كه از این اداو اطوارها نداشتم. چه مرگم شده. نمیدانم. از پلانهای پایانی راضی نیستم. آقا به درك! دنیا كه به آخر نرسیده، اتفاق عجیب و غریب نمیافتد. این حال غریب دیگر چیست كه خرم را گرفته؟ نمیگذارم این روزهای آخر زهر بشود. اعوذبالله منالشیطان الرجیم.
18 اسفند: الحمدلله سكانس سخت فینال و تظاهرات دانشجویان فیلمبرداری شد. البته پیشبینی هوای باز و آزاد را داشتیم ولی برف، مه و باران و گل و شل به استقبالمان آمد. اول وحشت كردم، ولی كمكم خودم را با شرایط تطبیق دادم. گرفتیم، حالا چی شده اللهاعلم.
19 اسفند: از صبح تا غروب در خوف و رجاء بودیم كه بالاخره سكانس درگیری را خواهیم گرفت یا نه. اخبار ضد و نقیض از وضعیت هوای محل میرسید. عدهای مثل من كولهبارشان را بسته بودند تا همین كه كات دادم راهی تهران بشوند. گفته بودم اگر برف بیاید، اگر آفتاب تو شب بزند، اگر مه سنگین باشد، باز هم میگیریم.
همه چیز آماده شد. جز تداركات اسلحه. جیغم درآمد. خبر نداشتم كه امشب روز تنبیه من بود. داد زدن همان و اعلام تعطیلی از طرف گروه تولید همان. توی عمر كاریام تا حالا همچین سیلی نخورده بودم. آه كدام ظلم دامنم را گرفت، نمیدانم. دست از پا درازتر به سمت تهران راهی شدم. ساعت 1 نصف شب در تهران بودم. فیلمبرداری به رنگارغوان: كات.
ابراهیم حاتمیكیا
فصلی از فیلمنامه
داخلی، اتاق بهزاد، شب
صدای موسیقی غمناك سازدهنی از اتاق ارغوان به گوش میرسد. بهزاد در حال پانسمان جدید سینهاش است. هنوز محل زخم تازه است. دردی در چهره بهزاد. او به نرمی ریتمساز ارغوان كار میكند كه صدای زنگ تلفن ارغوان به گوش میرسد. بهزاد دكمه ضبط را میزند.
صدای ارغوان: بله، (سكوت تلفنی) بفرمایید. الو؟ (سكوت تلفنی) میتونستم حدس بزنم این كار، كار توئه. مطمئنم كه پاسگاه بدش نمیاد كه من از یه دزدی شكایت كنم كه لباس دانشجویی تنشه. تو نشون دادی كه به اندازه كافی استعداد پست شدن داری. بذار یه اعترافی برات بكنم. امشب دلم برات سوخت. میشنوی؟ دلم برات سوخت. تو چقدر ذلیل شدی. نمیدونستم تا این حد مستعدی بهت تبریك میگم.
صدای مرد جوان: بهتره به خودت تبریك بگی. این آدمی كه ازش حرف میزنی تو ساختیش. تو اونو به این روز انداختی.
ارغوان: ساكت باش. تو دیگه روح و روانت باتلاقی شده. هرچه بیشتر تلاش كنی، بیشتر فرو میری.
صدایمرد جوان: این باتلاق ارغوانیه. هرچی بیشتر توش فرو میرم، بوی تو رو میفهمم. خیلی مست....
ارغوان: .... خفه شو محسن.
صدای محسن: نمیتونم. چون قسم خوردم تا تو رو با خودم غرق نكنم دست از سرت بر نمیدارم. همه بروبچهها رابطه منو با تو میدونن. همه میدونن كه ارغوان یه ماده عنكبوت عاشقكش خوشخطوخاله، ولی من تا تو رو نكشم خودم نمیمیرم. من همه جور پستی رو انجام میدم تا پستی تو دیده بشه.
ارغوان: پس ادامه بده. من تماشاچی بدی نیستم.
محسن: نه دیگه تو باید هم بیای تو بازی. بد نیست بروبچهها یه كم از پدر و مادرت بدونن. نظر تو چیه؟ (سكوت ارغوان) نشنیدم. چیزی گفتی؟ (سكوت ارغوان) پس تو موافقی. بهتره بقیه هم بدونن كه این ماده عنكبوت ضدسیاست، الان بابا ننهاش كجان و دارن چه خدمتی به هموطنانشون میكنن؟
ارغوان: تو این كار رو نمیكنی.
محسن: جدی؟ پس بهتره از فردا آماده باشی..
ارغوان: تو این قدرت پست نیستی.
محسن: هستم. دیگه وقتشه رئیس دانشكده هم از بابا جونت چیزایی بدونه. بالاخره هرچی باشه...
ارغوان: .... میكشمت.
محسن: احمق تو خیلی وقته كه منو كشتی.
ارغوان: من دیگه اونا رو فراموش كردم. محسن تو دیگه زندهاش نكن.
محسن: امكان نداره. بالاخره هرچی باشه اونا پدر و مادرتن.
ارغوان: من احمق فكر میكردم دارم اسرار زندگیمو به یه آدم امین میگم. یه احترامی برا اون روزهامون قائل باش.
محسن: خفه شو! تو امشب سقوط منو تماشا كردی، حالا نوبت منه كه بشینم تماشا كنم.
ارغوان: اگه مردی، مردونه بجنگ، انصاف نیست پای خانواده رو وسط بكشیم.
محسن: جنگ، جنگ. مهم پیروزیشه. بقیه شو بریز دور.
ارغوان: پس بهتره از فردا یه لچك سرت كنی. تو مرد نیستی.
محسن: هرچی تو بگی عزیزم. فردا میبینمت. خوابهای خوب ببینی.
ارغوان: محسن!
تلفن قطع میشود. ارغوان شروع به گرفتن شماره میكند. تلفن بوق اشغال میزند. دوباره میگیرد. بهزاد شماره را یادداشت میكند.
بهزاد: خیلی احمقی آقا محسن!
ارغوان دست از شمارهگیری میكشد و پشت پنجره میآید. آن را باز میكند نفسی تازه میكند. بهزاد او را زیرنظر دارد. شانههای ارغوان میلرزد. گریهای ساكت در تاریك روشنای شب. بهزاد حین تماشای ارغوان شروع به گرفتن شماره تلفن میكند.
صدای محسن: بفرمایید. (سكوت بهزاد) تویی؟
بهزاد: آقای یوسفی؟
محسن: بله بفرمایید.
بهزاد: من میخواستم با شما یه ملاقاتی داشته باشم.
محسن: ببخشید، شما؟
بهزاد: اگه جایی مطرح نشه، میتونم راحت بهتون بگم.
محسن: راحت باشید.
بهزاد: بسیار خب، من از حراست دانشگاه تماس میگیرم.
محسن: حراست؟ چی شده؟
بهزاد: چیز خاصی نیست. یه ملاقات معمولیه.
محسن: الان؟
بهزاد: نه فردا. البته تو دانشگاه وعده گذاشتن برای دانشجو خوب نیست. یه جایی همین اطراف جنگل.
محسن: ببخشید من تا حالا شما رو دیدم؟
بهزاد: نمیدونم، شاید آدرس رو یادداشت میكنین؟
محسن: بفرمایید.

******تا پست بعدی
یا علی
سلام به شما همراهان همیشگی این وبلاگ.....
در پست امروز پوستر های به رنگ ارغوان رو داریم و همین طور صحبت های سید جمال ساداتیان
خبرگزاري فارس: سيدجمال ساداتيان گفت: پوسترهاي تبليغاتي «به رنگ ارغوان» تست زده ميشوند تا فيدبكهاي مخاطب را نسبت به آنها دريافت كنيم.

«سيدجمال ساداتيان» در گفتوگو با خبرنگار سينمايي فارس درباره مواد تبليغاتي فيلم گفت: در زمينه طراحي پوسترهاي فيلم، تستهايي توسط «سيدمحمدحسين ساداتيان» زده شده، تا در نهايت با فيدبكهايي كه از مخاطب ميگيريم، از بين آنها دست به انتخاب پوستر بزنيم.
وي درباره تغييرات احتمالي در نسخه اين فيلم براي نمايش عمومي، گفت: چيزي مبني بر تغيير در فيلم، به ما گفته نشده و ظاهرا قرار نيست تغييري داشته باشد.
براساس اين گزارش، فيلم سينمايي «به رنگ ارغوان» ساخته ابراهيم حاتميكيا با نظر جواد شمقدري معاون امور سينمايي امكان حضور در جشنواره فيلم فجر و اكران عمومي را به دست آورد.
«به رنگ ارغوان» قرار است اولين نمايش خود را در جشنواره بيست و هشتم فيلم فجر داشته باشد ضمن اين كه براي اكران نوروز 89 آماده ميشود.
انتهاي پيام/ا
******و حالا رونمایی از پوستر های به رنگ ارغوان






این پوسترها به طور آزمایشی طراحی شدند
خود من پوستر آخر رو از بقیه بیشتر دوست دارم
ادامه پست امروز در پایین که مربوط به حضور سینماگران در آکادمی اسکار و ستایش از حضور این سینماگران


